-تو چقدر عجیبی!
دختر درختی ریشههایش را از توی خاک درآورده بود و روی آنها راه میرفت. فکر نمیکرد کار عجیبی کرده است. فقط دوست داشت راه برود همین؛ ولی این راه رفتن توجه درختان بلوط جنگل را جلب کرد. درخت بلوط بزرگ گفت: «شاخه و برگهات رو روی دوشت انداختی کجا میری؟»
درخت بلوط پیر که بلوطهایش بیشتر از برگهایش بود گفت: «میوه هم که نداری.» و رو به بقیه گفت: «من که زیر شاخه و برگهاش بلوطی نمیبینم شما میبینین؟» همه درختها تنههایشان را خم کردند و با دقت او را وَرانداز میکردند تا بلوط هر چند کوچک پیدا کنند. درخت دیگر که بلوط کمی داشت گفت: «همه، درختها …