بررسی داستان «پزشک دهکده»؛ نویسنده «فرانتس کافکا»؛ مترجم «امیر جلال‌الدین اعلم»<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

بررسی داستان «پزشک دهکده»؛ نویسنده «فرانتس کافکا»؛ مترجم «امیر جلال‌الدین اعلم»

مجله چوک

۲۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

بسیارسرگشته و حیران بودم: می‌بایست به سفری فوری بروم؛ بیماری سخت ناخوش در دهکده‌ای ده فرسنگ دورتر انتظارم را می‌کشید؛ بوران پُرپشت برف همه پهنه‌های میان من و او را آکنده بود؛ درشکه‌ای تک اسبه داشتم، درشکه‌ای سبک با چرخهای بزرگ، درست فراخور جاده‌های روستائی‌مان؛ پوشیده در پالتوی خز، کیف ابزارهایم به دست، آماده سفر، در حیاط بودم؛ اما با کدام اسب؟ اسبی درمیان نبود. اسب خودم، فرسوده از خستگیهای این زمستان بسیار سرد، شباهنگام مرده بود؛ دختر خدمتکارم اکنون دهکده را در طلب عاریه گرفتن اسبی می‌پوئید؛ اما بیهوده بود، می‌دانستم، و غمزده آنجا ایستاده بودم، در حالی که برف هرچه انبوه‌تر فرایم می‌گرفت. و هرچه بیشتر از جنبیدن وا می‌ماندم.

دختر دم دروازه نمایان شد، تنها، و فانوس را تکان تکان داد؛ البته، کیست که در این گاه برای چنین سفری اسبش را عاریه بدهد؟ بار دیگر شلنگ انداز سراسر حیاط را پیمودم؛ بیرون شدی نمی‌یافتم؛ در سرآسیمگی‌ام به در فکسنی خوکدانی که سالها بی مصرف افتاده بود لگد کوفتم. یکهو بازشد و روی پاشنه‌اش پس و پیش بال بال زد. دمه و بوئی چون بوی اسب از آن بیرون زد. تو، تاب خوران از طنابی، فانوس طویله‌ای کورسو می‌زد. مردی چمباتمه نشسته در آن اندورن پست چهره چشم آبی گشاده‌اش را نشان داد. چهاردست و پا بیرون خزان، پرسید:

"اسب‌ها را به درشکه ببندم؟" نمی‌دانستم چه بگویم و همین‌قدر خمیدم که ببینم چه چیز دیگری در خوکدانی هست. خدمتکار کنارم ایستاده بود. گفت: "شما هرگز نمی‌دانید که در خانه خودتان چه خواهید یافت" وهردوخندیدیم.

مهتر بانک زد: "آهای برادر، آهای خواهر!"، و دو اسب، جانورانی درشت جثه با تهیگاه‌های نیرومند، یکی پس از دیگری، پاهایشان خمانده نزدیک تن‌هاشان، با کله‌های خوش ریخت که مانند …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.