بخت با من یار بود که برادر و خواهر بزرگترم اهل مطالعه و کتاب بودند و سری در روزنامهها و مجلههای آن زمان داشتند؛ با نام او از همان دوران نوجوانی آشنا شده بودم و به تقلید از بزرگترها برای او احترام ویژهای قائل بودم و هر جا نامی از او بود با کنجکاوی بیشتری آنرا دنبال میکردم.
در شهر کوچک و دور افتادهای که فقط ده نفر مشترک و روزنامه خوان داشت روزنامه دو روز گذشته که تازه از راه رسیده بود و به آن پریروزنامه میگفتیم را وظیفه داشتم از مغازهای که وسایل ورزشی می فروخت، ظرف کرایه میداد، سیگار هم می فروخت و عصر که میشد روزنامه پریروز را هم می فروخت، بگیرم و به منزل ببریم.
عادت داشتم روزنامه را باز میکردم و صفحات آنرا تورقی میکردم و اگر مطلبی و خبری از فردین و ملک مطیعی داشت را با ولع میخواندم. زندگی کردن در شهری که سینما نداشت انگار جهنمی بود شبیه به زندگی.
صفحات روزنامه را ورق میزدم تا رسیدم به صفحه اگهیهای ترحیم و تسلیت.
ناگهان چشمم افتاد به اگهی ترحیم بهرام بیضایی.
روزنامه را دو دستی بر سرم کوبیدم و های های گریه کردم.
گریه کردیم و اشک ریختیم و در میان هق هق زدنها، برای دوستانم گفتم که چه کسی را از دست دادهایم.
دوستانی که شاید اولین بار بود نام بهرام …