در روزگاران قدیم، وقتی شترها هنوز اسبفروش و موشها سلمانی و خروسها خیاط و لاکپشتها نانوا بودند و الاغها هنوز نوکر، آسیابانی زندگی میکرد که گربهای سیاه داشت. در همان روزگار، پادشاهی سه دختر داشت که بهترتیب چهل، سی و بیست ساله بودند. دختر بزرگ، دختر کوچک را واداشت تا نامهای به این مضمون برای پدرشان بنویسد: «پدر عزیز، یکی از خواهرانم چهل ساله و دیگری سی ساله است و هنوز ازدواج نکردهاند. من دیگر نمیتوانم صبر کنم و میخواهم زودتر شوهر کنم.»
پادشاه پس از خواندن نامه، دخترانش را فراخواند و گفت: «برای هر یک از شما یک کمان و یک تیر است؛ بروید و تیر بیندازید، هر کجا تیرتان فرود آمد، همانجا شوهر آینده شماست.»
دختر بزرگ تیر انداخت؛ تیرش در کاخ پسر وزیر فرود آمد و او همسرش شد. دختر دوم تیر انداخت؛ تیرش در خانه پسر شیخالاسلام افتاد و او نیز شوهرش شد. اما دختر کوچک تیرش در کلبه یک هیزمشکن فرود آمد. مردم با تعجب گفتند: «اینطور که نمیشود!» دختر بار دیگر تیراندازی کرد و باز هم نتیجهای نگرفت. بار سوم …