در زمانهای پیش از این در کشوری کوهستانی که مرزهای آن به دریا محدود میشد، تاجر ثروتمندی زندگی میکرد که سه پسر داشت.
اوّلین و دوّمین پسر تاجر به شدّت مورد علاقۀ پدرشان قرار داشتند زیرا آنها نیز شغل تجارت پدر را برگزیده و همواره در کنار وی بودند درحالیکه جوانترین پسر مرد تاجر همیشه موجبات نگرانی و تشویش خاطر وی را فراهم میساخت.
البته جوانترین پسر مرد تاجر فردی بدخُلق و کج رفتار نبود بلکه او دریا را بسیار بسیار دوست میداشت و خِصلت سفر و ماجراجوئی همچون خون در رگهایش جریان داشت. پسر جوان بدین ترتیب هیچگاه نمیتوانست خودش را متقاعد به نشستن در کنار پدر و برادرانش در تجارتخانه نماید.
پسر جوانتر از اینکه عمرش را در کنار خانواده و خویشاوندانش بگذراند، بسیار بیزار و متنفّر بود بنابراین تصمیم خودش را گرفت و یک شب که همگی خانواده در خواب بودند، خانۀ پدری را ترک گفت و به عنوان ملوان ساده به استخدام یک کشتی بادبانی تجاری در آمد.
پسر جوان لباسی آبی رنگ، بلوزی با یقۀ باز و شلواری با دمپای کوتاه و گشاد مخصوص ملوانان را بر تن و کلاه کوچک ویژۀ این شغل را نیز بر سر گذاشته بود. او آنگاه سحرگاهان همراه با سایر ملوانان و سرنشینان کشتی تجاری بادبان برافراشتند و بسوی سرزمینها و جزایر بیگانه عازم گردیدند.
سالها پس از آن یکی بعد از دیگری گذشتند و هیچ خبری از پسر کوچکتر تاجر به دست نیامد آنچنانکه پدر و برادرانش کم کم یاد و خاطرۀ او را به فراموشی میسپردند.
پادشاهی که در همین زمان بر کشور مرد تاجر و پسرانش حکومت میکرد، شخصی بود که به شدّت به سنگهای زینتی و جواهرات گرانبهاء بیش از هر چیزی در دنیا علاقه داشت.
پادشاه مذکور خزانۀ بسیار ازشمند خود را دور از چشم دیگران و در زیر ستونهای عظیم قصر با …