صبح خاکستریست. بارانِ شب گذشته هنوز از لبۀ بام میچکد. کافه خلوت است.
میدانم که میآیی؛ مثل همیشه، بیهیاهو، بیدل.
پشت میز نشستهام؛ با فنجانی نیمهسرد و کاغذی پُر از حرفهایی که هیچوقت گفته نشد.
میگویی عشق میدانِ یارکشی نیست، حریفطلبی ندارد.
میگویم بستگی دارد …