من و نارنجی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

من و نارنجی

مجله چوک

۲ دقیقه مطالعه

sharebookmark

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود.

روزی روزگاری پسری بود به نام امیر که روی تختِ اتاقش دراز کشیده بود. امیر فکر می‌کرد تعطیلات آخر هفته را چطور با خانواده‌اش خوش بگذراند. همان‌طور که فکر می‌کرد، ناگهان ایده‌ای به ذهنش رسید: وسایل …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۵ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ۱۴۰۴) منتشر شده است.