یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.
روزی روزگاری پسری بود به نام امیر که روی تختِ اتاقش دراز کشیده بود. امیر فکر میکرد تعطیلات آخر هفته را چطور با خانوادهاش خوش بگذراند. همانطور که فکر میکرد، ناگهان ایدهای به ذهنش رسید: وسایل …