آقای پرابل از وکلای میانسال و چاق و چله «اسکارس دیل» بود. با تند نویس و منشی ادارهشان شوخی میکرد و درباره اینکه با هم فرارکنند سربه سرش میگذاشت. وسط جملههای نامهای که به او دیکته میکرد میگفت: «بیا با هم فرار کنیم.» و دختر میگفت: «ای به چشم.»
بعد ازظهر روز دوشنبهای که باران میبارید، آقای پرابل موضوع فرار را از همیشه جدیتر گرفت.
آقای پرابل گفت: «بیا با هم فرارکنیم.»
منشی گفت: «من که حاضرم.» آقای پرابل دسته کلیدی را که در جیبش بود جرینگ جرینگ به صدا در آورد و ازمیان پنجره به بیرون نگاهی انداخت.
گفت: «زنم از خدا میخواهد که از شرمن خلاص شود.»
منشی پرسید: «یعنی حاضر است از تو طلاق بگیرد؟»
آقای پرابل گفت: «گمان نکنم.» منشی خندید گفت: «باید کاری کنی که از شرش خلاص شوی.»
آقای پرابل آن شب سرمیز شام به خلاف همیشه، ساکت بود. نیم ساعتی بعد ازاینکه قهوهشان را نوشیدند، بی آنکه سرش را از روزنامه بردارد به حرف آمد. آقای پراتل به زنش گفت: «چطور است با هم سری به انبار زیرزمینی بزنیم.»
زنش، بی آنکه سرش را از روی کتابی که میخواند بلند کند گفت: «برویم چهکار کنیم؟»
مرد گفت: «والا، نمیدانم؛ فقط برعکس سابق، خیلی وقت است که با هم توی انبار زیرزمینی نرفتهایم. یاد آن روزها به خیر.»
خانم پرابل گفت: «تا آنجا که یادم میآید، ما هیچوقت با هم تو انبار زیرزمینی
نمیرفتیم. اگر تا آخرعمرم هم به انبار زیرزمینی نروم. فرقی به حالم نمیکند.»
آقای پرابل چند دقیقهای ساکت ماند. بعد شروع کرد: «فرض کنیم به حال من خیلی فرق میکند. فرض کنیم بنده بگویم اینکار برای من جنبه حیاتی دارد، آن وقت چه؟»
همسرش آمرانه گفت: «معلوم هست چت شده، مرد؟ توی انبار زمهریر هیچ کاری نمیشود کرد.»
آقای پرابل گفت: «خوب شاید بشود چند تکه …