قلم سردت را بر میداری، میان انگشتانت مزمزه میکنی و شاید حروف بلغزند در تماس عاشقانۀ سر انگشتانت... طوفان برپاست در اعماق تو، در افق رویاهایت... رؤیا و طوفان....
طوفانِ واقعیت میکوبد به دروازه رویاهای تو... هجومی انسانی؛ ما را خلق کن، زنده کن....
نوشتن و داستانِ نوشتن... نوشتنِ داستان برای به یاد آوردن است، نه برای فراموش کردن که بنویسم که فراموش نشود یا حتی به حکم فرار، فراموش کنم و نه حتی برای یادآوری.
داستان، از قول سوزان سانتاگ، راهی برای فهمیدن جهان است. برای فهمیدن جهان باید آن را به یاد آورد.
انسان با حافظۀ خود زنده است. با ذهن و ذهنیت خود. زندگی انسان در خودِ او خلاصه میشود و خودِ او، در ذهن و رؤیا. انسان بدون رؤیا، حیوانی ناطق است در قولِ منطق ارسطویی (که ارسطوکلا انسان را حیوان ناطق میدانست).
وجود انسان از دو بعد رؤیا و واقعیت ساخته و پرداخته میشود. به مثابه قرائتی …