در سپیدهدمی که هنوز سایهها از تنِ جهان فرو نریخته بودند و مه بر لبِ کوهستانهای معنا خوابگردی میکرد، نوری سرخگون از ژرفای تاریخ برمیخاست؛ نوری که نه از خورشید بود و نه از آتش، بلکه از قلب انسانی میجوشید که در ظلمتِ زمین، خاطرۀ آسمان را به یاد میآورد. از همانجا بود که سهروردی، این شهسوارِ اندیشه و تبعیدیِ ازلی، زبان خویش را همچون شعلهای در بادهای دوران افروخت؛ و آنچه بر لوح جهان نوشت، نه روایت بود و نه فلسفه، بلکه «ذکرِ نوری» بود که از پسِ هزار پرده، خود را بر روحی تشنه هویدا میکرد.
عقل سرخ از تبارِ قصه نیست؛ از تبارِ رؤیاست. رؤیایی که پیش از آنکه در کلمه ریخته شود، در خونِ راوی جوشیده؛ گویی موجودی که در آن ظاهر میشود، نه فرشته است و نه انسان، بلکه یادگارِ نخستین لحظهای که نور، خویشتن را در آینۀ وجود نگریست و از شدتِ دیدار، سرخ شد. این عقل، از نسلِ عقلهای مدرسهای نیست؛ از نسلِ آتش است. آتشِ پیشا-پیدایش، آتشی که با آن جهان تعمید یافت و انسان، سایهای بر کنارۀ ابدیت شد.
در سنت اشراقی، جهان پیکرهایست با هزار روزنه، که هر روزنه به نوری متصل است و هر نور به رازی. سهروردی در عقل سرخ، این روزنهها را به شیواییِ یک نقاشِ سحرآمیز در کنار هم مینشاند. آسمانی که از اندوهِ فراموشی میگرید؛ زمینی که زیر پوستش، نَحیفیِ جانِ آدمی میتپد؛ و راوی که همچون پرندهای زخمی، میان دو افق در رفتوآمد است. در این اثر، داستان نه برای سرگرمیست و نه برای تعلیم؛ برای «بهیادآوردن» است. بازگرداندن انسان به زخمی که نخستینبار، خدا بر قلب او زد تا راهش را در تاریکی گم نکند.
از این رو، عقل سرخ نه فقط حکایتی عرفانیست، بلکه زبانیست برای آنکه ناگفتنیها، راهی به گفتار پیدا کنند. نثر آن، چون …