روزی زنی بود که شوهری بسیار ترسو داشت که هرگز جرات نمیکرد تنها بیرون برود. روزی زن به مهمانی دعوت شد و هنگامی که میخواست برود، شوهرش از او خواهش کرد که سریع بازگردد، زیرا مجبور بود تا بازگشت او در خانه بماند. زن قول داد و به محض رسیدن به دوستانش، نیمساعتی نگذشته بود که خواست خداحافظی کند. میزبانان پرسیدند: «چرا باید اینقدر زود به خانه بروی؟» زن پاسخ داد که شوهرش در خانه منتظر اوست. پرسیدند: «چرا منتظر است؟» زن گفت: «او جرأت ندارد بدون من بیرون برود.» زنان گفتند: «این عجیب است» و او را راضی کردند کمی بیشتر بماند. آنها به او توصیه کردند که دفعه بعد که پس از تاریکی بیرون میرود، از شوهرش جدا شود و او را تنها در تاریکی بگذارد تا این ترسش درمان شود.
زن این نصیحت را اجرا کرد و در اولین فرصت شوهرش را در تاریکی تنها گذاشت. مرد از ترس فریاد زد تا اینکه بالاخره همانجا خوابش برد. سپیدهدم بیدار و با حالتی عصبانی وارد خانه شد.
در میان داراییهایش چاقوی زنگزدهای بود که پدرش برای او ارث گذاشته بود. آن را برداشت و هنگام تمیز کردنش، تصمیم گرفت دیگر با همسرش زندگی نکند. سپس راه افتاد و به مکانی رسید که عسل ریخته بود و دستهای مگس مشغول لذت بردن از آن بودند. او چاقو را روی عسل …