رمان ژکیدن را با تردید آغاز کردم، اما هرچه پیش رفتم، اشتیاقم برای خواندنش بیشتر شد. این داستان، سفری است در مرز میان خواب و بیداری و واقعیت و خیال؛ اودیسهای برای انسانِ معاصر که از جهان خود دلزده است و نمیداند که چگونه باید با واقعیتهای تلخ آن روبهرو شود.
نویسنده در روایت خود جهانی خیالی میسازد و از هرآنچه در واقعیت از آن بیزار است و رنجش میدهد، به آن پناه میبرد. او در این جهان، تمام انسانها و رویدادهای دنیای واقعی را که موجب آزارش شدهاند، به سُخره میگیرد و رنج و خشم خود را با زبانی طنزآمیز بیان میکند.
در آغاز داستان، مردی که راوی و شخصیت اصلی داستان است از خواب بیدار میشود و با دیدن جسد زنی درکنار خود، وحشتزده میگریزد و بیهدف سوار مترو میشود. او در ایستگاههای مختلف مترو با شخصیتهای مشهور، عادی و حتی حیواناتی خاص روبهرو میشود و درمیان این مواجههها، زشتیها و تلخیهای جهان را با طنزی گزنده بازتاب میدهد. او نهتنها به این زشتیها معترض است، بلکه از خود نیز انتقاد میکند که چرا دربرابر اینهمه تباهی و نابرابری سکوت کردهاست.
صدای زنی که نام ایستگاهها …