در باب هشتم (شکر بر عافیت) بوستان سعدی به تصحیح محمدعلی فروغی به حکایتی شگرف و شاهوار برمیخوریم که از آنجا که عنوانی جداگانه ندارد مایلم نام آن را عاج سومنات بگذارم. سعدی بیمقدمه حکایت خود را که پیرنگی بسیار پیچیده دارد چنین میآغازد:
بتی دیدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهلیت منات
سعدی روایتش را با فعل دیدم که توأمان رویدادی را در گذشته و راویِ درونداستانیِ همداستان را به یاریِ ضمیر اول شخص مفرد نشانهگذاری میکند شروع کرده است. پیرنگ درونهای (پیرنگی که درون یک پیرنگ مادر درونهگیری کرده است) از این قرار است که سعدی بتی میبیند که خوبتر از آن صورت ندیده است و کاروانها به سویش از هرکجا میآیند و زبانآوران از هرمکان به سوی بت (که آن را با واژگانی چون عاجی، بیروان، بیزبان، بیخبر، جماد، ناتوانپیکر، سنگچشم، خوششکل، بدیعصورت و دلکشقامت، بازمینماید) رواناند. سعدی اشاره میکند که او نیز از بت سنگدل، وفا طمع کرده بود و این را علت رفتن به سومنات میداند سپس اندکی که میگذرد مدعی میشود که از کشف آن ماجرا فرومانده بود که چگونه زندگان، بتی مرده را میپرستند. او این پرسش را با مغی که همحجرۀ اوست درمیان میگذارد. اما مغ پرسش سعدی را دوستانه تلقی نمیکند و خشمگین میشود و پیران و مغان دیگر را خبر میکند و آنها را به جان سعدی میاندازد. سعدی که راهی جز تسلیم نمیبیند زبان به ریا و فریب باز میکند: مهین برهمن را ستودم بلند [...] ولیکن ز معنی ندارم خبر. سپس از برهمن که همچون سعدی که پنددهندۀ شاه خود است نصیحتگر شاهی دگر است، میخواهد که بر او روشن سازد «چه معنی است در صورت این صنم». …