
باید در گرمای پنجاه درجهی اندیمشک باشی، تا قدر حسینیهی آقای اصغری را بدانی؛ حسینیهای آرام، مجهز و خنک که در اختیارت میگذارند. اما تو میدانی که ادامهی مسیر این گونه نیست که هرجا هرچه بخواهی فراهم باشد. پس لذت حضور در این مکان باصفا را از دست نمیدهی؛ خصوصاً با وجود مرد لُر با معرفتی که گویی واحد خوشرویی و زائرنوازی را در دانشگاه امام حسین گذرانده و خوب میداند چگونه برای مهمانانش عشق و احترام خرج کند. چای میریزد، لبخند میزند و دلت را قرص میکند که هرچه بخواهی فراهم است. در مسیر آشپزخانه بودم که متوجه شدم بیسر و صدا دارد کفشهای خسته و خاکیمان را جفت میکند و در جاکفشی قدیمی و شکستهی حسینیه میگذارد. خواستم جلو بروم و مانع شوم، اما ناراحتی و آزاری در چشمانش ندیدم؛ همین باعث شد بیش از پیش به احوال معنویاش غبطه بخورم. حیف که جز چند ساعتی، بیشتر نماندیم. از آنجا رهسپار مرز مهران …