در زمانهای بسیار دور، مرد هیزم شکنی همراه همسرش در دهکدهای مجاور یک جنگل بزرگ زندگی میکردند.
مرد هیزم شکن هر روز به جنگل میرفت و شاخههای خشک درختان را جمع آوری میکرد و سپس آنها را برای فروش به بازار شهر میبرد. او با پول حاصل از فروش هیزمها به تهیّه مایحتاج خانوادهاش میپرداخت و غروب همانروز به خانه باز میگشت. زن و شوهر هیزم شکن هفت فرزند داشتند که همگی آنها پسر بودند.
بزرگترین پسر خانواده بیش از ده سال نداشت و جوانترین آنها نیز فقط هفت ساله بود.
این موضوع اغلب بسیار موجب شگفتی همسایهها میشد که آنها چگونه در چنین مدت کوتاهی صاحب چندین فرزند قد و نیم قد شدهاند ولیکن واقعیّت آن بود که همسر مرد هیزم شکن در هر دفعه حاملگی و زایمان به تعداد دو و حتی در یک مرتبه سه بچّه به دنیا آورده بود.
متولّد شدن تعداد زیادی از بچّه ها در طی یک دورۀ کوتاه زندگی مشترک باعث شده بود که خانوادۀ مرد هیزم شکن بسیار فقیر و بی چیز باشند زیرا هیچیک از پسرها آنقدر بزرگ نشده بود که بتواند زندگی خویش را اداره نماید.
جوانترین پسر خانواده به دلیل عدم تغذیۀ کافی آنچنان کوچک اندام و کم رشد مانده بود که حتّی به سختی میتوانست به نوعی سخن بگوید که دیگران را متوجّۀ منظور خویش سازد. البته این موضوع هیچگاه علامتی برای کمبود عقل و هوش وی نبود گواینکه اغلب مردم از جمله پدر و مادرش گمان میکردند که پسرک کوچک اندام کاملاً نادان و ابله است. همگی خانواده طوری با وی رفتار میکردند که اِنگار او عاقبت به فردی احمق و بی خاصیّت تبدیل خواهد شد.
به هر حال جوانترین پسر خانوادۀ هیزم شکن در حقیقت کوتاه قدترین آدمی بود که تا آن زمان در آن حوالی دیده به جهان گشوده بود. او از قدّی در حدود طول یک انگشت دست انسان بالغ بهره …