وقتی راننده تاکسی در آن روز سرد سر کوچه پیادیمان نکرد و وارد کوچه شد و ما را تا درخانهیمان رساند و خواهرم پول کرایه را داد و بی هیچ حرفی پیاده شد، این من بودم که از راننده تشکر کردم و به دنبال خواهرم وارد حیاط شدم، اما به محض رسیدنمان به پای پلهها او که تا آن موقع نگاهم نکرده بود، سرش را برگرداند و چنان چشم غرهای به من کرد که تا مغز استخوانم را سوزاند، ناخودآگاه از ضعف دستم را به نرده گرفتم و خواستم چیزی بگویم که فریاد زد: «مگه راننده چی کرده بود که تشکر کردی؟ اون بابت کارش پول …
این نوشته را پسندیدی؟
۲۹
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۱۸۱ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شهریور ۱۴۰۴) منتشر شده است.