
اولین بار که قدم به فکه گذاشتم، تنها خاک دیدم.
خاکی گرم و خاموش، که تا چشم کار میکرد گسترده بود.
باد آرامی بر دل رملها میوزید و خورشید ساکت، بر زخمهای زمین میتابید.
راوی آن حماسه …
ویژه مشترکین بینهایت

اولین بار که قدم به فکه گذاشتم، تنها خاک دیدم.
خاکی گرم و خاموش، که تا چشم کار میکرد گسترده بود.
باد آرامی بر دل رملها میوزید و خورشید ساکت، بر زخمهای زمین میتابید.
راوی آن حماسه …
این نوشته را پسندیدی؟
این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.