سراغ وکیلم رفته بودم. تالار خانهاش وهمانگیز بود. از لابهلای پشتدریهای توری و برگ گلهای کاغذی نور کمی تو میآمد. خانم خانه که روی مبلی با روکش سفید لمیده بود، لباسی به تن داشت با نقش پروانه؛ پروانههای درشت و چشمگیر. هر بار که ماشین باری یا وسیلۀ نقلیهای در این مایه از خیابان عبور میکرد، شرابههای بلوری چلچراغی که بالای سر من آویزان بود به هم میخورد و جیرینگجیرینگ صدا میکرد.
وقتی من رفتهرفته چشمهایم به نور کم و محو تالار عادت کرد، آن روبهرو، کنج اتاق، زیر یک نخل تزئینی متوجه یک قفس سرباز شدم. قفس مانند بچههای نوپا بود با دیوارهای بلند و پشت میلهای چوبی. قفس میز کوچکی داشت و پشت میز مردی نشسته بود و این مرد داشت بافتنی میبافت.
از آنجا که خانم صاحبخانه نه تنها او را معرفی نکرد بلکه حتی یک بار هم نگاهی بهش نینداخت، صلاح ندیدم شخصاً سؤالی بکنم. با وجود اینکه سخت کنجکاو شده بودم و حتی دلهره هم بهام دست داده بود، طوری وانمود کردم که انگار او را ندیدهام. پس از گذشت دقایقی که معمولاً برای اینجور دیدارها کافی است، بلند شدم و خداحافظی کردم.
درحال خروج نگاه کنجکاوانهای به آن قفس کوچک انداختم، اما آنچه توانستم ببینم تنها نیمرخی بود که روی بافتنی خم شده بود. خانم وکیل همچنان که مرا به طرف در خانه راهنمایی میکرد، با کمال مهربانی مرا به جشن تولد شوهرش شنبۀ هفتۀ بعد دعوت کرد.
در این شهر من تازهوارد بودم و به این جهت چیزی که در تالار وکیل دادگستری دیدم به حساب یکی از خصوصیات مردم آنجا گذاشتم. با وجود این امیدوار بودم که در ملاقات بعدی از تهوتوی قضیه سر دربیاورم.
شنبه شب لباس مرتبی پوشیدم و به سوی ویلای آقای وکیل راه افتادم. خانه به برکت نور فراوان از دور پیدا بود و کمی …