میگویند بنویس از نخ. آری نخ، نخ اتصال. ته دلم دوست دارم نوشتن را و برای تو نوشتن را. تویی که آن روزها دستم را گرم و محکم گرفته بودی. آن روزها که من هنوز این همه بیوفا نشده بودم، یادت هست مهربان؟ کوچکتر که بودم زود به زود میآمدم، خیلی نمیفهمیدم ولی میآمدم، بیشتر پیدایم میشد، حتی شبهای امتحان مدرسه، آن روزها محرمت با سرمای زمستانمان یکی میشد. میدیدی دیگر؟ نه؟! از مدرسه که میرسیدم برنامهها داشتم، کارهایم را بی معطلی انجام میدادم تا به موقع به قرارمان برسم. قرار نگاه، قرار کتیبه، چای، شیرکاکائوی داغ، بلندشدن و جا به بزرگترها دادن، قرار دلتنگی و اشک.
کوچک و بزرگ، زن و مرد، غریبه و آشنا، همهمان دور شما جمع میشدیم، دور عزیزانتان. آشنای همهمان شما بودید، دوستی که دوستانش را با سخاوت با هم آشنا میکند. اگر شما نبودید که جمع جمع نبود، اصلاً شاید جمعی نبود. حالا چندسالی است که شما هستی، جمع هست، اما من کم شدم، کمتر شدم. خدا میداند که این کمشدن …