هیاهوی دست‌ها<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

هیاهوی دست‌ها

مصاحبه با خادمان و زائران هیأت ناشنوایان

مجله عین

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark
هیاهوی دست‌ها

«مترجم خوب، شبیه مادر است. کسی که ترجمه می‌کند خیلی برای ما اهمیت دارد. بعضی از آ‌نها هزینه می‌گیرند و عین حرف‌ها را برای ما بازگو می‌کنند؛ ‌مثل اخبار ناشنوایان اما ما نیاز به مترجمی داریم که شبیه مادری که به بچه‌اش توجه می‌کند، احساسات را هم منتقل کند و نشان بدهد نه اینکه مثل مادر ناتنی باشد...» حس کرد با مثال بهتر می‌فهمیم: «خودت را فرض کن که پنبه در گوش‌هایت گذاشته‌ای و چیزی نمی‌شنوی. ببین چه احساسی داری وقتی با این حال به هیأت می‌روی. روضه که می‌رفتم چنین حسی داشتم. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. چشم‌های نمناک و حالت غمگین و لرزیدن شانه‌ها را می‌دیدم اما برایم قابل درک نبود.» اینها را رفیق تازه‌ی ما می‌گفت.

کمی به عقب برگردیم. اسم بلندگو که مطرح شد دنبال صداها گشتیم و دنبال قصه‌ها و پدیده‌هایی رفتیم که ربطی به بلندگو پیدا می‌کنند. البته «ربط» همیشه مستقیم، هم‌جهت و شبیه نیست. جسته و گریخته قصه‌هایی از هیأت‌های ناشنوایان شنیده بودیم و حالا می‌خواستیم بهتر و بیشتر داستانشان را بشنویم و از نزدیک تماشا کنیم. در پرس‌وجوها و گشت‌و‌گذارها به نام هیأت محبان سیدالشهدا ناشنوایان تهران رسیدیم و البته نام هیأت‌های دیگر در شهرهای دیگر را هم دیدیم.

گفتگوی کوتاهی انجام دادیم و درخواست کردیم که در هیأت محبان حاضر شویم و در آن هوا نفس بکشیم و قصه‌ی عشّاق اهل بیت را بشنویم. گذشت و به دعای ندبه دعوت شدیم. صبح روز بعد به سمت میدان منیریه راه افتادیم و کمی بعد از میدان در خیابان ابوسعید پیاده شدیم و در انتهای بن‌بست گلبانگ مسجد فاطمیه را دیدیم. وارد شدیم. مسجد سیاه‌پوش بود. صدای سخنرانی یا مداحی نمی‌آمد. به سمت شبستان مسجد رفتیم و جمعیت حدوداً بیست‌نفره‌ای را دیدیم. پیر و جوان و مرد و زن. سروصدای …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ دو ، مجله مطالعات آیینی عین، سال دوم (۱۴۰۲) منتشر شده است.