اگر بخواهیم ترانهسراییِ معاصر را به صد سال گذشته نسبت دهیم، باید بگوییم که این نسبت در دو مقطع دچار تحول کلیدی شده است؛ یکبار در عصر مشروطه (دورهی شیدا) و دیگربار حوالی دهههای چهل و پنجاه (شروع و ادامهی موج نوی ترانه،) البته قصد ندارم از جریانها و دورههای دیگر ترانهسرایی چشمپوشی کنم، اما به این دو تحول که گمان میکنم ساحت تأثیرگذاریشان گستردهتر بوده است اشارهای میکنم و در مورد دوم به اردلان سرفراز خواهم رسید.

در عصر مشروطه، به دنبال فعالیتهای علیاکبر شیدا و عارف قزوینی اوضاع، رو به تغییر گذاشت. پیش از آن، موسیقی بیشتر در خدمت دربار بود و ترانه نیز به اقتضای آن. آرامآرام اما موسیقی و، به همراه آن، کلام بیش از پیش به خدمت مردم درمیآمد و بستری برای گفتههای آنها میشد. در واقع، تغییرات اوضاع اجتماعی و دوران مشروطیت به موسیقی و کلام فرصت جولان میداد و موسیقی و کلام هم دِین خود را به این جنبش ادا میکردند. با فعالیتهای عارف، پای ترانه به فراتر از مجالس کشیده شد و برای میادین اجتماعی و نبرد نقشآفرینی کرد و به پیشتر از آن اگر نگاه کنیم، علیاکبر شیدا را میتوان با خیال راحت (!) بنیانگذار یک دگرگونی اساسی در ترانهی عصر مشروطه دانست. هرچند این دگرگونی بیشتر مبتنی بر مضمون بود و اتفاقاً دگرگونی به سوی کاستن مضامین اجتماعی-تاریخی و افزودن …