
سه شعر از عباس صفاری
متولد ۱۳۳۰ یزد، ساکن آمریکا.
مجموعههای منتشرشده: «دوربین قدیمی و اشعار دیگر»، «کبریت خیس» و...
درباره شهرزادی میان مایه
چه پایانش
پُر حادثه باشد
چه پر آبِ چشم
تو هنوز در ابتدای یک داستانی
شهرزادی که کفگیر بی رمقش
در نیم گردشی
به ته دیگ خورده است
***
با این بضاعت اندک
تردیدی نداشته باش
که بی خواب شدگان تون حمام ها نیز
گوش مفت
به قصه ی چُرت آورت نخواهند سپرد
و آنسوی تر
پشت پنجره ای مشّجر
منتقد جلادی که فقط
اهلِ بی زبان قبور را
به اهلیت قبول دارد
خنجرش را تیز می کند.
آب راکد
از دست پنجره ای دست و دل باز
تکه ای از هوای بامدادی را می گیرد
و مانند عطرشناسی کهنه کار آرام
به سمت بینیاش می بَرد
***
بی درنگ
اسباب ثابت چهره اش
به هم می ریزد
و پنجره را می بندد
***
او سالهاست
از یاد برده است که خود
آب راکدی شده است
بازمانده از بارانی که سیلابش
تمام پل ها را در قفای خود
خراب کرده است.
ماه زَمهریر
در این شب صنعتی
که خانه ها در خوابند
و کارخانه ها با تبی لعنتی
میبلعند دار و ندار زمین را
ماه در اوج دلسردی
قزل آلایی نیم بسمل است
که مثل صابون خیسی
بر تخت سیمانی مرده شور خانه
لیز می خورد سریع
از میان انگشت های لرزانت
و در چادر …