
سه شعر از مجید رفعتی
متولد ۱۳۴۲، سیرجان.
مجموعههای منتشرشده: «همه چیز عادیست»، «دوئل دو صندلی خالی» و...
بادکنکها
بادکنکها با آب به زمین برگشتند و
خیس در هوا معلق ماندند
رو به روی پنجرهای که سالها پیش بود و حالا
قابش را به چشمهای من داده است
***
عینکم را برمیدارم
چشمهایم را میمالم
آب را میگیرم از دست پیراهنی
که هر روز از جسم تو پر میشود
و پیش میآید
تا نخستین دکمهاش را باز کنم
***
به معجزه باور دارم
به شعر
به آبی که از هوا سبکتر است
و سایهای که دست سنگش را گرفته از کوه بالا میبرد
بالای قلهای که سالها پیش بود و حالا
سنگینیاش را به شانهی من داده است
کارد مهربان
***
کارد مهربانی بود
که جز در گردن آب فرو نمیرفت
میخواست زمان را ببرد
قطع کند
بیرون بیاورد ثبات را از سینهی تقدیر
***
برید
قطع کرد
و مهربان
در گردن آب باقی ماند
این تکرار برای چیست؟
کندهی بریده برمیخیزد
شاخههایش را پیدا میکند
برگهایش را پیدا میکند
سایهاش را پیدا میکند
و میایستد پای ریشهای که سالهاست
در رگهایم جا مانده است
این تکرار برای چیست؟
این آبشار که برمیگردد
تا دوباره خود را از کوه پرت کند
این آفتاب که زنده از تابوت برمیخیزد
این دشت
این باران
و منظرهای که هر روز جعل میکند
بیابان بی آب و
بی درخت

دو شعر از مهدی گنجی گوهری
متولد ۱۳۵۹، کرمان.
مجموعههای منتشر شده: «عکس یادگاری»، «صبح در فنجان»
۱
هرگز ز بر هم خوردن لیوان خیالی نیست
از شبنشینیهای گورستان خیالی نیست
بر پشت سگ گر بسته باشد نان خیالی نیست
از مردن در گوشه زندان خیالی نیست
«دیشب جواب زنگهایم را نمیدادی»
***
هرشب کمی از قلب خود را چال میکردم
آرای چشمان تو را ابطال میکردم
ب…