
سه شعر از کبری موسویقهفرخی
متولد ۱۳۵۹، فرخشهر.
مجموعههای منتشرشده: «ترانهی ماهیها»، «غروب پا به ماه»، «اقلیماه» و...
۱
مدفون شدیم زیر غم چندلایهای
نه نای نالهای، نه گلوی گلایهای
پشت دریچهای کج و معوج زنی جوان
بلغور کرد مثل همه چندآیهای
غیر از دو عاشقانهی ملموس از خودم
چیزی نخواند مرثیهخوان کرایهای
من مرده بودم و جسدم تازه مانده بود
خشکیده بود دستهگلی بر سه پایهای
من مرده بودم و تو نفس میزدی هنوز
افتاد در پیام نفست مثل سایهای
آمد مرا گرفت و تکان داد و خواند و خواند
یادم نماندهاست چه و در چه مایهای
هی خواند و هی صدام زد و هی بغل گرفت
مافوق شعر بود که بی هر کنایهای،
شفاف و صاف و ساده مرا دوستداشتی
جز این نبود بر دل من هیچ وایهای
۲
سر بریدهی یک کبک روی گردنم است
مرا نجات بده! این چه وقت مردنم است؟
صدای قهقههاش را تو نیز میشنوی؟!
درست گوش کنی هقّ و هقّ شیونم است
بریدهاند صدای مرا و خون صدا
فصاحتیست که مابین نطق الکنم است
***
دو جوجه کبک پیِ مادرند در من و... خون
شدهست شیر و روان از دو سوی دامنم است
چقدر کبک به دنیا میآورد این کوه
چقدر گرمی آن تیر سرخ در تنم است
***
مرا به سیخ کشید... آشناست مزهی من
به خود میآید و میگوید آخ این زنم است
۳
نه چشم سرمه کشیده، نه موی رنگزده
چه رفته بر سرم آیینههای زنگزده!
زنی که شکل خودم نیست با روبان سیاه
گلی به گوشهی عکسی پریدهرنگ زده
نواختهاست مرا آنکه مرده است مرا
میان پیرهنم توی تشت چنگ زده
چقدر کشته شوم تا کمی شهید شوم
مرا پناه دهید ای زنان جنگزده!
مرا درون خودم چال میکنند انگار
و قبرکن نه گمانم چنان کلنگ زده
از این به بعد زمان …