
پنج شعر از عبدالعلی عظیمی
متولد ۱۳۳۵، ابرقو، ساکن تهران.
مجموعههای منتشر شده: «با نام گل» ، «جغرافیای من»
از امید و ناامیدی [۱]
نومیدی
هواییست
که تنفس میکنیم
امید
دردیست که میکشیم
رنجی که میبریم.
***
نومیدی
لقهلقهی کاشیهای پیادهروست
که به سرتاپایمان
پشنگه میزند
ماشینی که پشتبندش
آبوگل میپاشد.
فیبروز است
گلکرده در راه نفسمان.
***
نومیدی
مرام ما نیست
چون که حق دردورنج دیگران
احترام است
ستایش نیست.
***
کسی دستی نمیکشد
پردۀ سبز درختان را
شمایلگردان رفته است
تنها برجای غریبِ صداش مانده کودک:
«منم غریب و دردِ غریب و میدانم»
دست نکش از امید!
این از آشفتهحالی و آشفتهروزی ماست
که گدای امید
جاانداخته در دالان ما
بیداربشو نیست
چون که اصلا و ابدا
خواب نیست.
ترس و لرز
شده است
خوشی زیر دلتان
بزند
دستیدستی
خودتان را
گرفتار کنید و بعد
بگویید:
«خدایا!
از همهي بازیها
این بازی؟»
من
کردهام
من
نوشتهام.
***
شده است
از غلبهی عشق
بترسید
از کسی که دوستش دارید؟
من
ترسیدهام.
***
شده است
از فرط عشق
خیانت کنید؟
من
کردهام.
***
شده است
هر بار
که به خواب کسی
که جان و از جان شماست
نگاه میکنید
مرگش را ببینید؟
من
دیدهام
دیدهام.
مثلاً
زندگی
چیز زیادی دارد که بگوید
مثلاً از مرگ بدتر هم هست
گردن شکسته
بهتر از جانِ علیل.
-تا یادم نرفته
میگوید صندلی خوب
از شعر بد
بهتر
خیلی خیلی بهتر است.
***
زندگی
چیز زیادی دارد که بگوید
مثلاً بهتر بود که دنیا نمیآمدی
اما حالا که آمدی
زندگی کن
تا دینش
زندگی کن!
حالا که همهچیز
بازیبازیست
بگو: «منم بازی!»
***
زندگی
چیز زیادی دارد که بگوید
مثلاً اینکه زبان را
میشود از بچه یاد گرفت
وقتی بچهای
که تازه به راه افتاده
به حرف افتاده
کنار دوبرگِ علف
پخشِ زمین میشود
به زبان میآید
که:
«من نمیاوفتم
چون این بنفشه
این آبیه!»
***
زندگی
چیز زیادی دارد که بگوید
مثلاً …