ــ به چه امید در این خشکسال میباری؟/ ــ وظیفۀ من است باریدن/ امید وظیفۀ من نیست.
سپانلو، قایقسواری در تهران
بیش از نیم قرن کار ادبی محمدعلی سپانلو، از اوان جوانی تا واپسین سالهای عمرش، پر است از شعرها، ترجمهها، نقدها، گزارشها و یادداشتهایی گواهِ تکاپوی دائم او در طول این سالها. سپانلو که کارش را با سرودن چند مجموعهشعر و ترجمههایی جستهگریخته آغاز کرد بهتدریج به پژوهشهای ادبی هم روی آورد و در میانهی دههی ۷۰ حاصل کندوکاوش در شعر مشروطه را، که از سالها قبل آغاز شده بود، در کتاب چهار شاعر آزادی منتشر کرد، کتابی که بعدها کاملتر شد و با عنوان شاعران آزادی به چاپ رسید ـــ اینبار با بررسی زندگی و آثار شش شاعر: میرزادهی عشقی، عارف قزوینی، فرخی یزدی و محمدتقی بهار بهاضافهی ایرج میرزا و ابوالقاسم لاهوتی.
سپانلو را شاعر تهران میدانند، شاعری که زندگی شهریاش را سالهای سال به زبان آورده، بارها خودِ شهر را روایت کرده اما عجیب اینکه همین پاسفتکردن در این جغرافیای خاص، پای او را به مرزهایی نو گشوده است. جور دیگر بگوییم: سپانلو شاعر تهران است اما، درست به همین خاطر، نه شهروند تهران. همینکه آدم در زبان رحل اقامت افکنْد، لابد بنا به توفیقی اجباری، به لکنتهای زبان درافتاده است. هر شاعری درگیر این نوع تجربه است و وقتی سپانلو، به همین قیاس، از شهر مینویسد به دل …