برای هر روزنامهنویسی پیش میآید که گفتوگوهایی انجام میدهد و به هر دلیلی از چاپش باز میماند و این مکتوب میماند در پستویی و غبار رویش را میپوشاند و از خاطر میرود. آنچه در ادامه میخوانید هم از همین دست است. راستش را بخواهید از بین چند گفتوگویی که در بازهای چندساله با محمدعلی سپانلو داشتم از بودناین فقره مطلقاً بی خبر بودم، کاملاً از حافظهام پاک شده بود و وقتی در شورای دبیران مجله صحبت از شمارهای برای سپان شد، فرزام حسینی درآمد که «خوبه دیگه! اون گفتوگوی منتشرنشده رو هم که داری!» اشاره داشت به گفتوگویی که در حضور فرزانه طاهری و باربد گلشیری داشتم و نیما راد هم آن را تصویربرداری کرده، گفتم دارماما قسمیاز آن در هفتهنامهی «صبح آزادی» منتشر شده، میروم ببینم بخش مهمیاز گفتوگو باقیمانده یا نه! به سراغ آرشیوم رفتم، خودتان که حتماً تجربه کردهاید، مثل این میماند بروی سراغ یک آلبوم قدیمی، دیگر تو دنبال چیزی نیستی، خاطرات و نشانههاست که تو را به درون میکشد و ناغافل سر بالا میکنی و میبینی چندین ساعت است گرم خاطرهای... دراین فقره هم برای من همین اتفاق رخ داد، فیلمها را یکییکی دیدم، آن قامت رعنااما تکیده را که از جدال با بیماری بازگشته بود، تکیه داده بر صندلی حصیری پشت بلندی که تشکهایی زرد رویش میافتاد، همان صندلیهایی که با صدایی آخته رو به آنها گفت «همین جا که تو نشستهای زمانی شاملو مینشسته-بیاختیار از جایم بلند شدم- ...» و ادامه داد «هوشنگ زنگ در را میزد و از همان دم در شروع میکرد دربارهی آخرين نوشتهام حرف زدن... میدانی! شبح همهی رفقای من؛ شاملو، اخوان، گلشيري، فصيح، آتشي، آزاد و... اینجا حضور دارند، همينقدر بگويم كه بهجز فروغ همه معاريف شعر و قصه جديد؛ سیمین، مجابي، دولتآبادی، احمدرضا... بهاین خانه آمدهاند...» میبینید همین حالا که دارم برایتان مینویسم هم آدم میرود برای خودش. خب مگر چند سپانلو داشتیم، کافی است نشتری بزنی به زخم از دست دادنش آنوقت شوق دوباره دیدن او، لهله شنیدن آن شادخوی بزرگ که میجوشید و سیراب نمیشدی سرریز میشود و بند نمیآید، بند نمیآید، بند نمیآید...
گفتوگوی تصویری را چندباری دیدم و هرچند دوسه سؤالی قابل بازنشر یافتم، بهتر دانستم ناگفتههای آن همچنان سربسته بماند. دستِ آخر اما که دست خالی داشتم آرشیو را میبستم فایلی با تاریخ ۱۴مهر۱۳۹۰ در لابهلای عکسهای سپان توجهم را جلب کرد و کلیک برروی آن پرتم کرد به گفتوگویی دیگر، دیداری که به دلیل توقیف روزنامهای که قرار بود آن را منتشر کند و تلخی بعدش، سُر خورده بود و خزیده بود لابهلای مطالب دیگر و بعد از ۹ سال و در روزگاری که شاعرش مرده است، پیدا شد. حالا شاید دیگر این کلمات شور و حال یک دهه قبل را نداشته باشند، شاید به صِرف خاطرهبازی و تاریخ شخصی خوانده شوند، شاید هم نه! شاید هم آدمی مثل من پیدا شود و بگوید وقتی شاعر مرده است کلمات به چه کار میآیند.