
سه شعر از امیررضا وکیلی
متولد ۱۳۷۳، یزد.
زخم در میان چاقوها
زخم خوردی و زندگی کردی
باز هم در میان چاقوها
سخت باش آنقدر که ساده شود
زندگی بین بچه پرروها
تلخیات را به کامشان بچشان
حسرتی باش در مقابلشان
تیغ را روی پوستت بکشان
رگ بزن روبهروی زالوها
آه ای خون مانده بر زنجیر
آه ای رنج خسته از تقدیر
آه سهراب خسته یاد بگیر
دل نبندی به نوش داروها
بعد هر مرگ جان بده به خودت
زندگی کن زمان بده به خودت
جراتت را نشان بده به خودت
و نترس از نگاه ترسوها
سبز شو زیرِ سایهی سیمان
سبز شو زیر سایهی طوفان
سبزشو زیر سقف این زندان
نشِکن زیر بار تابوها
قد بکش، آرزوی سبز شدن
قد بکش روی خاک سرخ وطن
قد بکش، زخمِ پشتِ پیراهن
باز هم در میان چاقوها
برادر
شبیه نغمهی مادر بود
نه
گرگ آن طرفِ در بود
چه زود دست کسی رو شد
که با تو عین برادر بود
***
نمک به زخم تو پاشید آن
که با تو نان و نمک میخورد
همیشه پشت تو خالی
نه
همیشه پشت تو خنجر بود!
***
تو خون ریخته بر خاکی
در این شلوغی بی رگها
از انتقام تو میگفتم
اگر زمانهی قیصر بود!
***
از آسمان به زمینت زد
کسی که داشت هوایت را
کسی که شعر نگاهت را
شبیه آینه از بر بود
***
شغاد یا که یهودا یا...
چه فرق می کند اسمش چیست؟!
به سوی چاه تو را می برد
کسی که با تو برادر بود
بار امانت
حافظ به فکر بار امانت بود
بارش چه بوده است؟نمیدانم!
من فکر بار کیسهی سیمانم
بر شانههای کارگری ساده
***
من یک دهان پر شده از خونم
زخم است زخم! بر تن گلگونم
من خودکشی داخل زندانم
خون میخورم به جای می از باده!
***
من سر گذشت دلبر غمگینم
من کام تلخ یک لب شیرینم
من شور چشم اشرف* عریانم
من را پری بلنده*یتان زاده
***
از من بگیر رنج مدامم را
بشنو سکوت بعد سلامم را
بی سرپناه فصل زمستانم
من نعشیم که زیر پل افتاده
***
من حرف شاعرانه نمیفهمم!
عرفان حافظانه نمیفهمم!
من …