واقعیت کجاست؟ در مرز مخدوش زندگی و زوال، وجود و عدم، نور و خاموشی، رفتن و نرسیدن، واقعیت کجاست؟ در جایی که هیچجا نیست و در آن «خورشید مرده است» آیا میشود به «زمستان یخزده» دل بست؟ وقتی که همچون «کفتر آتشبهبالی»، «بیلانه»، «بی آشیانه» در «محاصرهی کفتارها» گرفتاری، یا مثل یک «گل غمگین سرخ زنده و گرم»، با آن همه تمنا برای زندگی، زورت نمیرسد به «زمستان یخزدهی لعنتی که لج کرده و نمیرود» آیا باید همچنان قانع بود و ادامه داد؟
اصلاً برای چه باید ادامه داد وقتی که «برای هستی چرکینت، بهشت وعدهای مبهم» و «جهان جایی سیاه و تار و غباراندود» است؟ وقتی که «زندگی سرتاسر به دوش بردن خفت» است و یک دیگری بزرگ، انحطاط تو را انتظار میکشد؛ وقتی که «سینهی بلورین همهی ما مهمان یک قطعهی سربی داغ است»...
این …