در فوریه ۱۹۲۰ پوستری هایی در سراسر برلین ظاهر شدند که ساکنین شهر را با عبارت تهدیدآمیز « می بایست کالیگاری شوید!»( Du musst Caligari werden) خطاب قرار می دادند. خیلی زود آشکار شد این شعار مرموز که در شماری چند از روزنامه ها نیز به چاپ رسید بود، بخشی از پویش خلاقانه تبلیغی برای یک فیلم جدید است. فیلم مذکور به کارگردانی روبرت وینه تنها آخرین مراحل تولید در شرکت دکلا را کامل می کرد. مطب دکتر کالیگاری به سرعت پس از به نمایش درآمدن به عنوان شاهکاری از سینمای اکسپرسیونیست آلمان تحسین شد؛ طرح داستان که برای مردم ناشناخته بود، بر محور شومن و متخصص هیپنوتیزیمی می گشت که خوابگردی را تحت اراده خود داشت و این میانجی مطیع را به ارتکاب چند قتل وا می داشت.
با این همه در پوسترها و تبلیغات مطبوعاتی هیچ اشاره ای به عنوان فیلم، طرح داستان یا حتی این واقعیت که هدف از این کمپین، تبلیغ یک فیلم است نشده بود. در عوض تنها یک مارپیچ هیپنوتیزم کننده و یک یادداشت که زمان و مکان شب افتتاح را مشخص می کرد با فرمانی مرموز که هر رهگذری را به دگرگون شدن به کالیگاری فرامی خواند همراه شده بود. این حکم اجبارکننده « تو باید» پیشزمینه را می ساخت و به طور هم زمان قدرت « القاء» و « هیپنوتیزم» تبلیغ را اعمال می کرد، روشی که برای شکل بخشیدن به رفتار اجتماعی نسبتا تازه بود. تنها چندسال قبل تر، روانشناس آمریکایی والتر دی.اسکات «تاثیر پذیری ذهن انسان» به عنوان» عنصری کاربردی برای تبلیغات»(Scott ۱۹۱۷, ۲)(۱) را شرح داده بود. بنا به نظر اسکات یک کمپین تبلیغاتی موفق بیشتر بر «القاءگری»- فرایندی که او درمقابل پیشنهاد دادن صرف قرار می داد- تکیه می کرد تا انتقال اطلاعات. «القاءگری» به جای جذب کردن قوای ذهنی، بر مبنای کاشت …