محمد آزرم:
۱. زمستان
۲. آخر شاهنامه
۳. کتیبه
۴. میراث
۵. قصهی شهر سنگستان
۶. باغ من
۷. خوان هشتم
۸. آنگاه پس از تندر
۹. آواز چگور
۱۰. پیوندها و باغ
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزادهی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیرهها و دریاها
نبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان...
بجای آوردم او را هان-
«همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند.»
قصه ی شهر سنگستان، شعری با روایت نمادین و آمیخته با عناصر داستانهای اساطیریست. مهمترین کار اخوان ثالث در این شعر، ساختن روایتی منظوم و رمزگذاری شده با نشانه های اساطیری و کهن الگوها طبق ساختار مرسوم چنین قصه هایی و در نهایت تخطی از پایان و سرانجام معمول آنهاست. شهریار شهر سنگستان، نجات دهنده و توانمند نیست، تنها و ناتوان است و نه تنها فره ایزدی با او نیست که با وجود پیروی از فرامین ایزدی، چیزی جز نتیجه معکوس به کف نمی آورد. او چهره ی دیگری از خود شهر است که توان خروج از لایه ی سنگی خود را ندارد. شهر سنگستان، همان وطن مرده ای است که آینده ی خویش را در گذشته ای نفرینی از کف داده است:
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود
نشید همگنانش، آفرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی
به فرّ سور و آذین ها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی، آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
«و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتیها و کشتیها و کشتیها
و گزمه ها و گشتیها...»
قصه ی شهر سنگستان، شعریست که امر کهن را در ادبیت، بلاغت، اسطوره و نماد، به زمان حاضر احضار کرده و …