تنهایی یکی از نامهای شب است/ غبار ماه بر ساختمانهای شهر نشسته/ باد از انتهای خیابان برمیخیزد/ از من میگذرد که تنها/ ستونی شکسته را ایستادهام/ در خرابههای بندری عتیق...
این چند سطر از شعر محمود بهرامی، مؤلف کتابِ «صبح روز بعد، کازابلانکا»، برداشته شده است و من نوعی خویشاوندی ادبی با شعرهای او احساس میکنم به این دلیل که در شعرهای او همواره نوعی تبریجویی از راوی اول شخصِ به خود مشغول پیدا میکنم که دست در کار استقرار یک وضعیت روانشناختی است و گاهی فرم میشناسد و دلالتهای ساحتِ روان در شعر او استعارههای مخصوص به خود دارند. اضافه کنم که در شعر محمود بهرامی از آن فیگور رومانتیک معهود و مألوف و ازلی ابدیِ شاعر، چندان خبری نیست و این خود خبر مهمی است در آثار او. حالا هرچند که شعرهای محمود بهرامی …