در سال ۱۹۶۶ کنزو تانگه[۱] مقالهای در مورد «کارکرد، سازه و نماد[۲]» نوشت. او در این کتاب، گذار خود را از طرز تفکر کارکردی به سازهای (ساختاری) توصیف میکند، که به موجب آن، معماری را از ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ با عنوانِ کارکردگرایی و از سال ۱۹۶۰ تا امروز (۱۹۶۶) با عنوانِ سازهگرایی (ساختارگرایی) میبیند.[۳]
نقطهی آغاز گرایش ساختارگرایی معماری جدید هلندی میخواهد پاسخی به ناپذیرایی (مهمانناپذیری) شهرهای ما بدهد. معماران شما میدانند که مشکلِ «از خود بیگانگی» امروز را نمیتوان تنها با کاملترین سبکِ معماریِ موجود حل کرد. برای اینکه یک معمار بتواند یک سازهی خوب ایجاد کند، باید افرادی که در آن زندگی میکنند را بشناسد. تنها پرسش این است: آیا انسانها در دنیای اینچنین صنعتیِ ما اساسا میتوانند به عنوان یک نقطهی آغاز در نظر گرفته شوند؟ یا نسبت به اصلیترین طبیعتِ خویش تغییر شکل دادهاند؟ معماران هلندی، که ما در اینجا از آنها سخن میگوییم، «اولیه [بَدَوی]» را در نظر گرفتند. «مردم به مثابه الگو». در حدود سال ۱۹۶۰ از طریق مطالعات با مردمان باستان تلاش شد تا شکلهای رفتاری پیشا-تاریخی را درک کرده و تجربیات را در فرهنگ «بسیار توسعه یافتهی» ما تطبیق دهند. - یک ایدئولوژی انسانی آغاز به ایفای نقش مهمی در معماری کرد. در این میان، بناهایی با ارزش هنری بالا نیز توسط همان معمارانی ساخته شده است که ۱۵ تا ۲۰ سال پیش به طور موقت نزد «اولیهها» ماندند. تقریباً در همان زمان و مستقل از پژوهشهای هلندی، کلود لِوی اشتراوس[۴] اندیشمند فرانسوی به همین موضوع پرداخت که در فلسفه به آن ساختارگرایی میگویند. امروزه معماران هلندی به شدت با نظریههای او مرتبط هستند.

عگس روی جلد مجله سوئیسی «ساختوساز و مسکن»
شماره ۳۰، …