در روزهایی نه چندان دور، در عالم خیال، با چوب جادوی کتاب و داستان، دست دردستِ جودی ابوت، شاد و سرشار، بالا رفتن از پلههای نوجوانی را آغاز کردم. در میانهی راه، همراه با دزیره و اوژنیگرانده ، به کاخهای پُرفروغ و باشکوه اروپا پاگذاشتم. در آن قصرها به دستافشانی پرداختم؛ با آن دامنهای زیبای زنان دربار اروپا، در باغ و گلشن و سرسراهاشان گشت میزدم... که ناگهان دختری جوان، و مانند من پُرشور، در اتاقی از آن قصرهای خیالی را گشود. صدایم زد: هستی مامان …
ویژه مشترکین بینهایت
تحلیلی بر پیشنهادها و دستاوردهای سیمین بهبهانی برای غزل فارسی: خنده در ذرات باران
۳ دقیقه مطالعه
این نوشته را پسندیدی؟
۱
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۷ مجله وزن دنیا (تیر ۱۳۹۹) منتشر شده است.