
دو شعر از ابوالقاسم مؤمنی
متولد ۱۳۳۶ دامغان، ساکن گرگان.
مجموعههای منتشر شده: «به اتفاق بگویید که نیفتد»،«از بام ریختههای پرهیز»
۱
به مرکب رویت
ستاره بودم و مرجان
بر این هوا که بمانم
به سختی جان
تو از کدام آهو گریختی
که آفتاب دیدن تو
در این سپیدهی بینام
غریزه بوده و شبنم
به خاره ی خام
به وقت لبهایت
ببوس پرچم رویم
که خواب خفتهی صبح
در این حوالی اندوه
به شکل و شمایل
به موقع خصم
نگاه عاطفی باد
و کولی چشمت
همیشهی اندوه
تابِ باران است
کنار خستگی و خواب
ماهِ مراقب
این هد هد هوا ...
و نامِ حادثه
نامت
۲
این ماه چون من
که مظلوم در دست توست
با اندکی پس از تو
وسط سطلهای پاییزی
***
ما دلواپسیهای پشت سریم
با صورت مسخره
ما عجلههای روبهرو
آفتاب پشیمان
***
یک دستم داس مرگ
یک دستم دلتنگی بودن
اینجا اسبها برای من میگریزند اینجا بادها
موهای مرا شانه میکنند
همیشه زیباترین پنجره
لبخند توست
که به من باز میشود
***
یکی به دیدن خوابهای بعد تو
دیگری به آینه
که خوابهای تورا فراموش میکند
میخواهم بدانم
چقدر میشود وسط …