
چهار شعر از عدنان نوروزی
متولد ۱۳۶۳، قزوین.
۱
زن عاشقانهتر میآمیزد با تراکتور!!!
تا سالهای آزگاری
با اسب و یال شاهزادهای سپید!
و گاری تر می داردش از درشکههای تریلی و کامیون!
سرخ میآمیزند زنها
از آنجایی که تراکتور!
متنفرند از خانههای آبی و دیوارهایش؛
زن ِ روانی
خانهایست با دیوارهای آمیخته به خیانت آبی
با خلق و خوی آباژوری که آبی میسوزد!
خیانت اتفاق بزرگی بود
در ابعاد اسکناس بیست تومانی !
و خائنی
که تراکتورش را به اسکناس آبی برده بود
شاهزاده ایست
که دیگر چاپ نمیشود با تراکتور !
که بیل هم ندارد حتی در اسکناسی دیگر!
زن عاشقانه میآمیزد همچنان
گاهی داخل دویست تومانی تظاهرات می کند!
حقوقی دارد
و عادت ماهیانه گاهی !
از آنجایی که هنوز تراکتوری قرمز ...!!!
۲
با کرم خاکی کوچکی دوباره دوست میشوم
فرو میرویم در ژرفهای خاک
میپوسانیم دندانهای لودری را
یکی یکی
میافتیم روی خاک
میمیریم
و گستاخانه
میبافیم و راه میرویم
ناموفق و همچنان جسور
من با دو پا
و عنکبوت !!!
۳
دالی که بر سر دارم
با انگشت اشارهای که ندارم نمیپرد!
انگشتی که فقط به درد نشان دادن جای خالی تو میخورد؛
بگو این تابستان را در چمدانم چه کنم ؟
جایی که تو نیستی مکعبی سیاه است که هی بزرگتر میشود
بای…