هنر معاصر بیوقفه در کارِ سلبِ تقدس از هنر تصویریِ گذشته و نقلقول یا ترکیب آن با فرهنگ همگانی و تصویرهای پیشپاافتادهی زندگی روزمره است. پیشتر در هنر مدرن نخستین گامهای این فرایند برداشته شده بود. نمونهوارترین این گامها، دو تابلوی مشهور ادوئار مانه، یعنی نهار در چمنزار (۱۸۶۲) و المپیا (۱۸۶۵) بود. مانه در اولی مضامین پاستورال و در دومی مضمون ونوس خفتهی هنر کلاسیک را بهشکلی طعنهآمیز نقلقول کرد. هنر معاصر گامی جلوتر گذاشت و با بهرهگیری از تکنیکهای گوناگون تکثیر تصویر، آثار هنر مدرن را نیز در محدودهی شمول این تحقیر و سلباعتبار قرار داد. تکثیرهای اندی وارهول از نقاشیهای لئوناردو و بازسازیهای گرافیکی تام وسلمان از آثار آنری ماتیس نمونههایی از این برخورد هستند. این سلباعتبار و تقدسزدایی از هنر گذشته متضمن نوعی برخورد نقادانه با جایگاه نهادی این آثار (در حکم اشیاء باارزش موزهای) هم بوده است[۱]. به عبارت دیگر، تقدسزدایی از هنر گذشته و سلباعتبار از آن بهعنوان هنر والا و جاودان، همواره بهموازات نقد نهاد موزه بهعنوان جایگاهی غیردنیوی و جدا از واقعیت زیست روزمره صورت پذیرفته است. چه، اساساً مفاهیم «والایی» و «جاودانگی» در هنر از نهاد «موزه» جداییناپذیرند.

نقد هنر گذشته برای رسیدن به هنری دنیوی و در پیوند با «زندگی واقعی» و نیز ایدهی انحلال موزه بهعنوان عامل جداسازی و تمایزگذارنده میان هنر و غیرهنر که از دلمشغولیهای اصلی و مطلوب نظریهپردازان هنر معاصر است، در کانون تلاشهای بوریس گرویس در توصیف و نقد وضعیت کنونی هنر نیز قرار دارد. این فیلسوف و نظریهپرداز هنر که حالا دیگر به نویسندهای شناختهشده در زبان فارسی بدل شده است،[۲] در نوشتههای متعددش درباب هنر بر …