مشهور است که نمود جنگ سرد در عرصهی هنر نزاعی است که در یک سوی آن مدرنیسم یا دقیقتر هنر انتزاعی قرار دارد و در سوی دیگرش هنر رئالیستی یا بهتر بگوییم رئالیسم سوسیالیستی. وقتی از جنگ سرد حرف میزنیم، معمولاً دورهی پس از جنگ جهانی دوم را در ذهن داریم. اما نزاع ایدئولوژیک میان هنر انتزاعی و هنر رئالیستی پیش از جنگ جهانی دوم صورتبندی شده بود و همهی مباحث مربوط به آن بعدتر بدون هیچ تغییر عمدهای صرفاً تکرار میشد. جستارِ حاضر تبار و توسعهی نزاع میان مفاهیم هنریِ غرب و شورویِ پیش و در دورهی جنگ سرد را طرح و تصویر خواهد کرد.
از جبههی غرب، سندِ بنیادینی که این نزاع را صورتبندی و نظریهپردازی کرد جستار مشهور کلمنت گرینبرگ با عنوان «اَوانگارد و کیچ[۱]» (۱۹۳۹) بود. طبق نظر گرینبرگ، اَوانگارد بیش از هرچیز بهواسطهی انتزاع عمل میکند: این هنر «چه چیز» یا محتوا را از کار هنری میزداید تا «چطورِ» آن را آشکار کند. اوانگارد مادیّتِ کارهای هنری و تکنیکهایی را آشکار میکند که هنر سنتی به کارشان میبرد؛ درحالیکه «کیچ» صرفاً این تکنیکها را برای ایجاد تأثیراتی مشخص، برای تأثیرگذاری بر بینندهی ابتدایی و تعلیمندیده، به کار میگیرد. در نتیجه، اوانگارد را «هنر والا» میدانند و کیچ را هنر نازل. سلسلهمراتب درون نظام هنر با نوعی سلسلهمراتب اجتماعی همبسته است. گرینبرگ معتقد بود که خبرگیای که توجه بیننده را به سویههای نابِ فرمی، تکنیکی، و مادی کار هنری جلب میکند فقط در کسانی یافت میشود که «میتوانند از وقت آزاد و رفاهی برخوردار باشند که همیشه توأم با نوعی فرهیختگی است».[۲] برای گرینبرگ این بدان معناست که هنر اوانگارد تنها میتواند به حمایت اقتصادی و اجتماعیِ اقلیت «مرفه و فرهیخته»ای …