
شش شعر از یدالله مفتون امینی
متولد ۱۳۰۵، شاهیندژ، ساکن تهران.
مجموعههای منتشر شده: «دریاچه»، «سپیدخوانی روز» و ...
۱
درخت
زخمهایش را میشمارد
کودکان
توتهای ریخته را
و گنجشکها
به جایی پریدهاند
نه چندان دور
چنانکه
ترس آنها هنوز، شیرین است
۲
تنها یکبار سبز میشود
و تنها، یک بار، زرد
عشق
زیبایی را به گونهای آموخته است
و درخت
به گونهای دیگر
۳
شخصی به خواب دید که یک طفل سرخپوست
میبست یک دریچه و در لحظه میگشود
این بازی شگرف، شبی چند ادامه یافت
چونانکه خواب از سر بیننده میربود
تا اینکه
از دریچه و کودک خبر نشد
چون مرد، سکته کرده وُ از صحنه
رفته بود!
۴
«هِئی تنها بنشین»
«و هِئی گریه کن»
یعنی
تنها ننشین
و گریه نکن!
پشت سرِ برادرت، حرف میزنی
یعنی، حرف نزن!
...
ای عزیز
چندگونه از این «نه»ها را
با هم بسنج
تا بدانی ، که در این روستا
راحتِ کژدمزده چیست؟!
۵
من خواستم و دو خواهر ما هم خواست
تا حرف پدر- مادرِ خود گیری راست
اما تو نخواستی و این بس عجبا:
گفتی که «خودی کَلَکتر از دیگریاست»
۶
ما را، تو چه ناامید کردی مفتون!
هر چی که دلت کشید کردی مفتون
تو بخت کسی سفید نتوانی کرد
موی همه را سفید کردی مفتون...

سه شعر از آرش سالار
متولد ۱۳۵۸، تهران.
در رکاب انگور
در رکاب انگور
به کابینِ خواب میروی
در خواب
به خانه میروی
از خراب شراب میریزی
ما را به مست میدهی وُ از قابهایِ سرخ مینوشی
که پلک از خواب برداری
نه اشکم به باد گردانی
غلتانِ ارغوانی! هوا را میکنی دیوانه
زمین را مثل قاصدک در سختِ باد
دور نوری ساقه میگیری
گَرد میافشانی
گِرد دیوارِ سراب
***
دیوار میتوانی برآری
از نو بنویسی
از نو با تمام تنات ببینی
از نو خوشه از دار بچینی
در تنات در تنات در تن
واژگونه باژگو باژ
سیستانات بخیر
سیستانات بخیر ای داغی ِ زایمان
زیر خورشید …