مسخرهتر از این کاری نیست که آدم دربارهی مرگ، آنهم مرگِ یک دوست، جوری بنویسد، که انگار خودش تا ابد زنده خواهد ماند؛ در رثای مرگ دیگری نوشتن، بهنوعی نوشتن در رثای خویش است. از دست رفتن مهدی اخوان لنگرودی، برای من و دیگر بچههای اهل ادبیات لنگرودِ دورانِ نوجوانیمان، شاید غمانگیزتر باشد، چون باهم تاریخچهای داشتیم.

مهدی، پنجسال از من بزرگتر بود و در دورهی نوجوانی، پنجسال خیلی بیشتر از حالت معمولش به نظر میرسد.
به گمانم شانزده سالم بود و روزی یکی از دوستان باخبرم کرد که مهدی اخوان آمده لنگرود و بیا به دیدارش برویم.
آنزمان شهرهای کوچک، هر بدی که داشتند، خوبیشان این بود که سروتهِ مشخصی داشتند، آدم میدانست روزش را چطور به شب …