از آن روزهای بارانی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

از آن روزهای بارانی

با یاد «مهدی اخوان لنگرودی»

ماهنامه وزن دنیا

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مسخره‌تر از این کاری نیست که آدم درباره‌ی مرگ، آن‌هم مرگِ یک دوست، جوری بنویسد، که انگار خودش تا ابد زنده خواهد ماند؛ در رثای مرگ دیگری نوشتن، به‌نوعی نوشتن در رثای خویش است. از دست رفتن مهدی اخوان لنگرودی، برای من و دیگر بچه‌های اهل ادبیات لنگرودِ دورانِ نوجوانی‌مان، شاید غم‌انگیزتر باشد، چون باهم تاریخچه‌ای داشتیم.

مهدی لنگرودی

مهدی، پنج‌سال از من بزرگ‌تر بود و در دوره‌ی نوجوانی، پنج‌سال خیلی بیشتر از حالت معمولش به نظر می‌رسد.

به گمانم شانزده سالم بود و روزی یکی از دوستان باخبرم کرد که مهدی اخوان آمده لنگرود و بیا به دیدارش برویم.

آن‌زمان شهرهای کوچک، هر بدی که داشتند، خوبی‌شان این بود که سروتهِ مشخصی داشتند، آدم‌ می‌دانست روزش را چطور به شب …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۷ مجله وزن دنیا (تیر ۱۳۹۹) منتشر شده است.