واقعیت این است که، چه خوشمان بیاید یا نه، در بدبینانهترین حالت، نیمی از ادبیات و اصولاً هنر جهان عاشقانه است و حتی میتوان ادعا کرد که هنرِ غیرتغزلی در اکثریت موارد خطوط مشخص و برجسته و حتی نقاط عطف تغزلی دارد.
درک این واقعیت به ما نشان خواهد داد که چرا از پس اینهمه سال از عمر هنر بشری، هنوز هم در بررسی تحلیلی، و نه صرفاً شکلی مکاتب ادبی، تحلیل رویکردهای عاشقانه بخشی مهم و محوری را به خود اختصاص میدهد و ادعاهای خالی از پشتوانهی برخی جریانهای نوظهور، حتی با بررسی شیوهمندی نمونههای اصیل همان جریانات در گسترهی جهانی، چقدر طنزآمیز به نظر میرسد.
عشق یک کلانروایت است. کلانروایتی که بر انسان محیط است و بر حالات و کنشها و واکنشهای او تأثیرگذار است. در واقع انسانِ محاط در عشق، تعریفی دیگرگونه مییابد و میشود: عاشق! تفاوت انسان فارغ از عشق و انسان عاشق، اصولاً یک تفاوت ساده و منحصر به همین صفت «عاشقی» نیست. چنانکه این وصف را نمیشود برای انسان شاد یا انسان ورزشکار یا انسان سالم یا انسان عاقل به کار برد؛ چون هیچیک از این صفات کلانروایت نیستند و لاجَرَم محیط بر انسان نیز نیستند. دلیل این امر به مبنای هستیشناختی عشق برمیگردد. محور رفتارهای انسان بهطور طبیعی، مثل همهی موجودات، حفظ موجودیت خویش است. تمامی غرایز و حسها و اندیشهها و عملکردهای بشری حول همین محور مبنایی شکل میگیرند. عشق اما مبنای هستیشناختی دیگرگونی دارد و چون محیط بر انسان است آن را در تمام شئونات حسی و رفتاری و اندیشهای او نفوذ میدهد. مبنای هستیشناختی عشق «دیگرخواهی» است که در برابر «خویشخواهی» معمول، فضایی کاملاً متضاد میآفریند. دقیقاً به همین دلیل است که انسانِ غیرعاشق، عاشق را «مجنون» …