
دو شعر از غزاله مطلبی
متولد ۱۳۷۳، شاهرود.
۱
چون چهرهای آشنا
مرگ را میبینی بر درگاه خانهای خالی
***
در من آواره بودند سه تن
خواهرانی دیوانه
که در سوگی بیپایان آرمیدند
چه کنم؟
قرعهام نگون است
و در چشم تاریکم
میبینم آن را که نمیشناسم
دستهایت را بر دستهایم نگهدار
تا حکایت کنم از آنها که در گردنشان
هراس ریسمانی محکم بود
و از ناشناس پشت درها قصه میگفتند
پنجرهها را باز کردند
و در شکل پرندگانی که از کوچ بازماندهاند
به ابرها خیره شدند
***
و نخستین حکایت
حکایت اوست که چون شیپوریهای سپید
از مکث طولانی شب در دهانش خسته بود
و تابستان را بر مو سنجاق میزد
میگفتند در روزهای ابری
صدای شکستن آب بر کف خیابان و خانهها
صدای اوست
او که در اتاقهای خیسِ گلویش غرق شد
دوّمی آن بود
که چون اشباحِ سرگردان سراسیمه میرفت
مه را کنار میزد
و از عابران نان و شراب میطلبید
دستی معلق در هوا
دستی ساکت که میگذشت
به تکدّی
در شهرهایی سوخته از رطوبتِ سرخِ آهن
***
و حکایت سوم اما
حکایت زمستان بود
و دیده بودند مردم شهر
که در غروبی محزون
از پشتبام خانهای
پرید کفتری سیاه
۲
ابوفُرُس،
آه ابوفرس،
بیابانگردِ پیر،
بستهی عقربها!
چه حقیقتِ تلخی! تو هیچگاه پدر اسبها نبودی
به جایش علمِ طوالع میدانستی
اختران بر پیشانی و سینهات میخزیدند
و خارِ گیاه را به رأفتی عمیق بوسه میزدی
تو پدرِ هیچ اسبی نبودی
ولی کلمه را میشناختی و گاهی پنهانی در قلبت شعر میسرودی و بر سفال
سفالی که بوی دوغ و شراب میداد و ترکهای فراوان داشت
مرگت چون شندانهای به آسمان رفت و ستاره شد
هیچ از تو باقی نماند جز استخوانهایی چرب
خوراکِ پرنده و بادها
و کوزههایی قوز
با شباهتی سخت به اندامت آنگاه که پیر میشدی
و چون پدری که حرامزادهاش را بپوشاند
به عبا و لایههای کتان
قوزت …