یکی از قلههای قوّت لوکوربوزیه این بود که به عنوان منادی و پیشتازِ اعلای مدرنیته ظاهر شود، در حالی که در واقعیت، در جنبش مدرن چهرهای نسبتاً منفرد و در بعضی مواقع منزوی بوده است. کیفیت پروژههای او، و همچنین استعداد او به عنوان یک فرد جَدَلی (پولِمیست)، ارتباط زیادی با فردیت او دارد. میتوان چنین ادعا کرد که آرشیتکتی مانند والتر گروپیوس[۱]، چهرهی اصلی مدرسهی باوهاوس[۲]، به نوعی مرکزیت بیشتری داشته است، اما با این حال پروژکتورها آنطور که بر روی لوکوربوزیه نورپردازی کردند، بر روی گروپیوس چنین نتابیدند. این تفاوت در بدنامی در مورد سایر بازیگران اصلی جنبش مدرن در معماری و شهرسازی، از مارسل بروئر[۳] تا آندره لورسات[۴]، حتی بیشتر آشکار است.
همزمان، در دادگاه برپا شده علیه لوکوربوزیه، در مورد انحرافات و جهتگیریهای سیاسیاش، به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت وی در سال ۲۰۱۵، مسالهی کلیتر مدرنیتهی معماری و شهرسازی، به هیچ عنوان از مسایل مربوط به لو کوربوزیه دور نیست، گویی هردو به هم مرتبط بودهاند. البته، مسیر شخصی معمار ، ابهامات پیرامون برخی از اظهارات وی در دوران جنگ و در دوره ویشی[۵] و مواضع سازشکارانهای که پذیرفته است، این مجادله را دامن می زند. اما با این حال همهی اینها همچنین به موضعگیریهای نقادانه نسبت به «مدرنیته» نیز اشاره دارد.
نوشتار پیشِ رو، به برخی از دلایل حاکم بر این پرسشهای انتقادی از لوکوربوزیه و مدرنیته اختصاص یافته است. مجموعهای که این نوشتار به آن اشاره میکند با جنجال های بوجود آمده در سال ۲۰۱۵ مرتبط است. علاوه بر سه اثر از فرانسوا شاسلَن[۶] [یک کوربوزیه]، خاویر دو ژارسی[۷] [لو کوربوزیه؛ یک فاشیست فرانسوی] و مارک پِرِلمَن[۸] [لو کوربوزیه؛ یک جهانبینی …