
پنج شعر از عزت قاسمی
متولد ١٣٢٩، اهواز.
مجموعهی منتشرشده: « پشت پنجره يك داركوب است»
صبح فردا
نگفت هيچ مردي، هيچ
نگفت هيچ زني، هيچ
هيچ نگفت هر كس در آن عمارت لعنتي! هركسي در هر قصر لعنتي!
***
صبح سهروز بعد
آن جوان در خيابان بود
با سر بندي باريك وسياه
پيچيده به دور پيشانی!
و سوخته بود از رمق،
با خنده كه نه قهقهه به من و...
يكیيكی زل زد قهقهه
و ما قورت داديم!
و خيس شديم، اما نه از باران!
كه دقيقاً مرگ بود بر آمريكا
اما يكجور ديگري بود اين مرگ!!!
دلم پرشده بود از آرزو:
خدايا چنان كن سرانجام كار
كه ما عجالتاً خشنود باشيم!
بر تخت سينهی جوان چون هوا خوب بود،
خيلي زود هفت شيپوری قرمز روييد
و ما همگی كلاه نداشتهيمان را برداشتيم از سر،
و دستهايمان را ضربدر كرديم روی شكم لعنتیمان.
همين وبس.
...
درغيبت تو!
حرام از خوابهايی كه هم به شب بودند وهم روز.
تو نا گهان میشدی گاهی،
و من میدويدم به دنبالت،
از پسِ رنگي با تو،
گاهی سرخ، گاهی آبی،
سفيد و سبز هم بود.
...
قلبهای بسيارم میگويند:
برخي از ما آشيانه در خانهی كودكيت، حوالی سنی كه درخت در تصورت انسان بود!
برخی آشيانه در خانهای تنگ و تاريك كه هميشه ترسيدهاند از هياهو، چه هنجار وچه ناهنجار!
اين آخری را به نقطهای كور
دور از دسترس چشمهايم رها كرده ام! و گرفتم همان كه درخت بود و انسان حضورش زیبا!
همان كه اكنون من است
همان كه تويی!
گويی سالهای خوب كودكی را پاشيدهاند بر من،
كه هميشه رو به جريان رود شنا كرده ام
كه تو می آمدی.
دوستت دارم
قهوهی تلخ كه صبح خمارم میشكنی
ترا ربودم از تو تا «يكی» دوستت داشته باشم! اما مردانه!!
تو را دوست دارم چون عسل كه دهان تلخ میزدايد.
يكی غيبت كرد از من،
كه عسل بود، و پنير و چای!
و تو آمدی در صبحی كه سفرهام پراكنده بود ازهيچ!
و تو …