وقتی یوسف اعتصامالملک در تبریزِ پرخونِ پیش از مشروطه کارِ ادبیاش را شروع کرد، بعید بود روزی را ببیند که شهرتِ ادبیِ دخترش، که آن موقع هنوز به دنیا نیامده بود، بارها بیش از او باشد. چند سال بعد، عصرِ پهلوی میرسید و دولهها و سلطنهها از نامها و نشانها خلع میشدند. اعتصامالملک میشد اعتصامی، و بهار، مجلهای که یوسف خان بنیاد گذاشته بود، به خاطره بدل میشد، البته خاطرهای شریف. دخترشْ پروین بود و، به قولِ ادبا، در آسمانِ ادب میدرخشید. اما این بار، اینجا، حکایتِ پدر را میگوییم، و مجلهاش را: بهار.
بهارِ اول: تجددخواهان آرمانگرا و مشترکانِ بدحساب
یوسف اصالتاً آشتیانی بود، پدرش مستوفیِ دمودستگاهِ نایبالسلطنه در تبریز. یوسف خان همانجا ترکی و فرانسوی و عربی آموخت. اهلِ خواندن بود و قلمی شیوا داشت. خط را خوش مینوشت و ذوقِ زبانش زبانزد بود. پس، دست به کاری زد که در آن روزها، در ایرانی که میانِ استبدادِ کبیر و صغیر معطل بود، نظیر نداشت: قصد کرد ماهنامهای منتشر کند، مرتب، که آرمان داشته باشد، آرمانی منورالفکرانه. در همان شمارهی اول گفت میخواهد مجلهاش، بهار، «تعمیمِ معارف را که اکسیرِ نیکبختی و مصدرِ زندگانیِ جاویدِ مللِ متمدنه است» برعهده گیرد.
و این نخستین شماره در بهارِ ۱۲۸۹ شمسی درآمد، کمتر از چهار سال بعدِ امضای فرمانِ مشروطیت. پس، حالوهوا را میشود تجسم کرد. تجددخواهان با انگارهی ترقی، ترقیِ مبتنی بر آموزشِ عمومی، در حالِ بسطِ یدند. بهار نمونهای از تلاشِ ایشان است برای رسیدن به آن هدف: «در این دورهی تجدد که هر ایرانیِ ایراندوست میخواهد به یک وسیله و تدبیری اذهانِ هموطنانِ خود را به سوی علم و آگاهی دعوت کرده چگونگیِ مسافرت در جادهی تمدنِ حقیقی را به …