بیش از دو دهه از انتشار «خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» میگذرد. چه در زمان انتشار و چه در سالهای بعد، این کتاب با شعرها و مؤخرهاش، در میان بحثهای جدی نظریهی شعر فارسی حی و حاضر بوده است؛ چه آن زمان که بحث حال و داغ بود و چه بعدها که بخشی از گذشته شد تا همانطور که در خود کتاب آمده است که برای نو شدن هر شاعر و نویسندهای ناگزیر از سرک کشیدن به گذشته است، خود نقطهای باشد تا هر که میخواهد جدی شعر بخواند و به شعر و با شعر بیندیشد، ناگزیر باشد از این کتاب و مؤخرهاش. ناگزیر از اینکه بداند پیش از او چه راهها کوفته و ترسیم شده و هر راهی به کجا رسیده و ادامهی منطقی آن راهها چه میشود؟ از این قرار با آن راهها نسبتی بیابد و نسبی بجوید.
اما وقتی مینویسم «نسبت» این واژه با تمام معانی و تداعیهایش هجوم میآورد: خویش، نسب، نژاد، …