۱. فهم نسبت میان تئوری و شعر رضا براهنی در کتاب «خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»، یعنی نسبت میان بخش اول و دوم کتاب، در گروی فهم چند نکته در مؤخره است؛ نخست اینکه براهنی «بحران» برآمده از تضاد میان تئوری و اجرای شعری را چیز بدی نمیداند و تلویحاً آن را لازمهی کار جدی شاعری میداند. یعنی با نشاندادن بحرانها و تشتّتها در کار نیما، (لااقل بخشی از) این بحرانها و تشتّتها را ارج مینهد و ناگزیر میداند. غرضِ او از توضیحِ فاصله میان تئوری و شعر نیما [۱]، جدا از ایضاح شعر خودش، نشاندادن عدم وجودِ رابطهی یکبهیک میان تئوری و شعر است. او قصد دارد نشان دهد، تئوریها برای فراروی ساخته میشوند و به دلیل تفاوت ماهویِ تئوری و اجرا، این فراروی اصولاً اجتنابناپذیر است. نیز وقتی مینویسد که نیما با پیشنهاددادن یک ضدّ نهاد، خودش نهادی تأسیس کرده که نهایتاً توسط دیگران سرنگون خواهد شد، پیشاپیش پایان محتوم نهادِ خود را نیز یادآور شده است. حتی اگر عناصری که به اعتقاد او، حضورشان در شعر نیما، فرارسیدن پایانِ او را رقم زدهاند، در شعر نیما حاضر نمیبودند، بازهم مسلّماً تاریخ انقضای فرم(های) شعری او زمانی فرا میرسید، چنانکه تاریخ انقضای نو بودنِ شعری که براهنی بنیاد مینهد فرارسیدنی است؛ به بیان خود او، جلوی آینده را نمیشود گرفت.
«مؤخره...» رسالهای فشرده است؛ بحث از تمام جنبههای مطروحه در مؤخره و قیاس آن با شعرهای «خطاب...»، مسلماً در فضای کوتاه این یادداشت شدنی نیست. ما صرفاً قصد داریم (برخی از) راهبردهایی شعری (و عمدتاً رتوریکی) را که براهنی از آنها سخن گفته، از مؤخره استخراج کرده و (بخشی از) شعر او را –مختصراً- با سنجهی این راهبردها بسنجیم. مسلماً این …