رزا لوگزامبورگ، متفکر مارکسیست، در نامهای ـ نقلبهمضمون - میگوید، پس از خواندن نوشتههای بیروح و خُشکِ کائوتسکی فقط با رفتن به حمّامِ نمکِ نوشتههای مارکس میتوانم خود را از محنت آن درآورم. دربارهی نوشتههای براهنی نیز همین را میتوان گفت. راستی را، بعد از خواندنِ نوشتهجاتِ انتقادیِ باب روز که به اسم نقد وُ نظر به خوردِ آدم میدهند، تنها در بازگشت به نوشتههای براهنی، به حمّامِ نمکِ نثرِ یاغی و عصیانیِ او، میتوان بر رخوتِ نومیدانهی ذهنْ چیرگی یافت و گرفتگیهای هوایِ فکر را گشود.
براهنی در سراسر پیشهی نویسندگیاش، در شعر و نقد و داستان، سخت جاهطلب بود و سخت ستیهنده، و به این جاهطلبی و ستیهندگی آگاه و خودْ معترف، چراکه خودش در اشاره به سابقه و کِردوُکارِ نویسندگی خویش به مخاطبان مجلهای که بنا بود منتشر کند خود را کسی معرّفی میکرد که مخاطبان «چموشیِ قلمش را اینور و آنور» [۱] دیدهاند؛ باز به بیان خودش، در جایی دیگر، با آغاز به نوشتنِ حرفهای «من وضع بسیار خطرناکی پیدا کردهام، در وضع یک دشمنساز حرفهای، که هدف این بود» [۲] وَ اذعان میداشت که علیه همهکس و همهچیز، نه فقط علیه غیر که نیز علیهِ خویشتنِخویش سر به طغیان برداشته است، زیرا «وقتی یکی قیام میکند، علیه رسم و رسوم آیینِ جهان، وَ حتا رسم و رسوم شخصی، نه پوست، بل جان عوض میکند» [۳]؛ چندان ستیهنده که خود را یک «عاق والدین ادبی» [۴] بنامد وَ قطعنامهنویسانه بگوید: «ما نه میکلآنژ میخواهیم نه دگا نه پیکاسو نه دالی؛ ما نه حافظ میخواهیم بشنویم، نه مولوی، نه نیما و نه دیگری. اینها همه سلسلهمراتب دیدهاند و برای سلسهمراتب تراشیدهاند. ما پایان سلسلهمراتب در هنر را اعلام میکنیم. آن کسی که داوود …