تجربه زیبایی شناختی، یکی از ابعاد اساسی تجربه های بشری و از ارکان اصلیِ هویت اوست. تا جایی که الن دیسانایکه[۱] انسان را موجودی «هومواستِتیکوس»[۲] میداند؛ از ابتدای تاریخ، ما همواره با هنر سرگرم شده ایم ، جشن گرفته ایم و سوگواری کرده ایم؛ هنر ظاهر شهرهای ما را آراسته است و مردگانمان را جاودانه کرده است. اما رابطهی هنر با بحران آنچنان درهم تنیده و دوسویه است که پیدا کردنِ مرز این دو مفهوم گاه بسیار دشوار میشود و به کلی نگری میانجامد. بگذریم که در دوران ما ، جایگاه و مفهوم بحران اساسا چیز دیگری است. به تعبیر آگامبن حالت عادیِ اکثر آدمها در دنیای امروز، زندگی کردن در بحران است؛ امروزه دیگر آنچه بحران نامیده میشود، در واقع «یک وضعیت عمومی و عادی» است که به «ابزاری برای گردش سرمایه یا حکمرانی اقتصادی و سیاسی» بدل است. از سوی دیگر به تعبیر آنتونیو گرامشی «بحران دقیقا عبارت از این واقعیت است که امر کهنه در شرف مرگ است و امر نو قادر به زاده شدن نیست؛ در این میان نشانه های خوفناک پدیدار میشوند.» مُردن و زاده شدن بخشی طبیعی از روال تاریخ است و اگر بنا به دلایلی، زمینه سازیهای لازم برای مواجهه با امر نو وجود نداشته باشد، جامعه به وضعیت بحرانی دچار میشود.
اشکال کلیِ ظهور بحران در هنر غرب، به نسبت شرایط اجتماعی، روحیات هنرمند یا طبیعتِ موضوعِ موردبحث متفاوت بوده است: از اشارهی مستقیم به جنگ، انقلاب، بحرانهای اخلاقی و بشری و بیماری گرفته تا بروز بحرانهای فردی و ملی در هنر... . از این حیث شاید با اغماض بتوان تجسم بحران در نقاشی را به سه دستهی مختلف طبقه بندی کرد: هنرمندانی که با اشاره مستقیم به بحران، عقاید و اعتراضات شان را بیان میکردند، هنرمندانی که به سادگی به دغدغه های شخصی تری …